تبليغاتX
!!!!!داری با من حرف میزنی

!!!!!داری با من حرف میزنی

موسیقی,سینما,تئاتر

یکی بود یکی بودش .....

دوسش داشتم......  ولی...... ۱.۲.۳ صدا میاد؟  اومممممممممم .... خب تموم شد نقطه سر خط

دوسش داشتم ...... ولی........ ۱.۲.۳   اه ه ه ه ه ه یه دقیقه ساکت دارم مینویسم ..نمیذارید بگم که

سر خط .........

ولی............. آره خب شاید........ ولی.....................  اه ه ه ه ه ه نمیذارید که بگم باشه دفعه بعد میگم 

+ نوشته شده در  ساعت 1:45  توسط علیرضا قدیری  | 

روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
کردند.       

 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

 "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."


پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

 ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

+ نوشته شده در  ساعت 0:15  توسط علیرضا قدیری  | 

میخوام درباره یکی از بی فرهنگ ترین کشورهای جهان در حال حاضر بنویسم.
من در تاریخ 23/8/1387 به دیدن کنسرت استاد ناظری در شهر نور رفتم. واقعا متاسف شدم وقتی برای رفتن اجرا رفتم. از رفتار تماشگران با فرهنگ ایرانی!!!!! که در موقع اجرای آواز خیلی راحت در سالن حرف میزنند.و شهردار محترم با فرهنگ نور که برای دیدن اجرا اومده بود و از یکی پرسید شهرام ناظری کدام یکی از اینها است؟؟؟!!!! و در آخر تشکر میکنم از مسئولین سالن برگزاری که سالن را در با سرمای -100 درجه در اختیار گروه گذاشته بود!!!!
نقطه. تمام
+ نوشته شده در  ساعت 0:37  توسط علیرضا قدیری  | 

چه مهمانان بی دردسری هستند;مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و
اندکی سکوت...
+ نوشته شده در  ساعت 0:36  توسط علیرضا قدیری  | 

+ نوشته شده در  ساعت 18:1  توسط علیرضا قدیری  | 

پس از چند ماه آلبوم مولویه شهرام ناظری توسط انتشارات سروش به بازار آمد البته اسمی که برای این آلبوم در ایران انتخاب کرده اند زیاد مناسب نیست(در خارج با نام the passion of rumi منتشر شده)اگر شور رومی را برای این آلبوم انتخاب می کردند بهتر بود.انتشارات سروش است دیگر.....!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:15  توسط علیرضا قدیری  | 

نوشته: سوزان گلاسپل
ترجمة ولي‌الله دهقاني

شخصيت‌ها
آقاي پيترز، كلانتر
آقاي هندرسون، وكيل بخش
آقاي هال، همسايه
خانم هال، همسر آقاي هال
خانم پيترز، همسر پيترز كلانتر

صحنه: آشپزخانه‌اي در خانة يك كشاورز به نام جان رايت، آشپزخانه‌اي متروك، بي‌نور و درهم‌ريخته، بدون آنكه چيزها درست در جاي خود قرار گرفته باشند... ظروف نشسته در ظرف‌شويي آشپزخانه، يك قرص نان بيرون از جعبة نانداني، حولة آشپزخانه روي ميز... و نشانه‌هاي ديگري حاكي از كارهاي انجام‌نشده. درِ بيروني عقب صحنه، باز مي‌شود و كلانتر به درون مي‌آيد و به دنبال او وكيل بخش و هال. كلانتر و هال مرداني ميان‌سال هستند، اما وكيل بخش، مرد جواني است. آن‌ها لباس زمستاني پوشيده‌اند و فوراً به طرف اجاق مي‌روند. به دنبال آن‌ها دو زن نيز وارد مي‌شوند... زن اول خانم پيترز، همسر كلانتر، است؛ او زني است لاغراندام اما قوي و چهره‌اي لاغر و عصبي دارد. اما خانم هال، چاق‌تر است و معمولاً آرام‌تر به نظر مي‌آيد، اما اكنون مضطرب است و همچنان كه وارد مي‌شود وحشت‌زده به نظر مي‌رسد. زن‌ها آهسته وارد مي‌شوند و چسبيده به يكديگر كنار در مي‌ايستند.
وكيل بخش (در‌حالي‌‌كه دست‌هايش را از سرما به هم مي‌مالد): آتش خوبي است. خانم‌ها، بياييد اينجا، كنار آتش.
خانم پيترز ( يك قدم به جلو مي‌گذارد و به اطراف نگاه مي‌كند): من سردم نيست.
كلانتر (دكمة پالتو خود را باز مي‌كند و از اجاق دور مي‌شود گويي مي‌خواهد شروع كار رسمي را نشان بدهد): خب، آقاي هال! قبل از اينكه ما به چيزي دست بزنيم، شما براي آقاي هندرسون، توضيح بدهيد وقتي كه ديروز صبح شما به اينجا آمديد آنچه را كه دقيقاً ديديد.
وكيل ‌بخش: راستي، آيا به چيزي دست نخورده است؟ همه‌چيزها همان‌طور هستند كه شما ديروز ديديد؟
كلانتر (به اطراف نگاه مي‌كند): همه‌چيز سر جايش است. ديشب وقتي درجة حرارت به زير صفر رسيد، فكر كردم بهتر است امروز صبح، فرانك را بيرون بفرستم تا برايمان آتشي درست كند... (مي‌نشيند) با ذات‌الر‌ّيه آن هم از نوع حادش، ميانة خوبي ندارم. ولي من به او سفارش كردم به چيزي به جز اجاق دست نزند... و تو هم فرانك را مي‌شناسي.
وكيل‌ بخش: ديروز بايد كسي اينجا را ترك كرده باشد.
كلانتر: اوه... ديروز. وقتي كه من داشتم فرانك را پي آن مردي كه ديوانه شده بود، به مركز موريس مي‌فرستادم... مي‌خواهم بدانيد كه من ديروز فرصت سر خاراندن نداشتم. مي‌دانستم شما امروز از اوماها، بر‌مي‌گردي و اينجا خودم بايد به همه‌چيز رسيدگي كنم...
وكيل ‌بخش: بسيار خوب، آقاي هال، دقيقاً بگوييد كه شما ديروز صبح به اينجا آمديد چه اتفاقي افتاد؟
هال: من و هري با يك بار سيب‌زميني، به سمت شهر راه افتاديم. ما با هم وارد جاده شديم و همين كه به اينجا رسيديم، من گفتم: «من مي‌روم ببينم آيا مي‌توانم جان رايت را مجاب كنم كه با هم برويم يك خط تلفن بگيريم.» من قبلاً يك بار در اين مورد با رايت صحبت كردم و او مرا دست به سر كرد، گفت مردم همين‌طوري هم زياد از حد حرف مي‌زنند، و او فقط طالب آرامش و سكوت بود... حدس مي‌زنم شما مي‌دانيد او خودش چقدر حرّاف بود؛ اما من فكر كردم ممكن است اين كار عملي باشد اگر من به خانه بيايم و جلو زنش در اين مورد صحبت كنم، هر چند من به هري گفتم كه من نمي‌دانم خواستة زن او با خواستة خود جان، چقدر تفاوت دارد...
وكيل‌ بخش: آقاي هال، اجازه بدهيد بعداً در اين مورد صحبت كنيم. البته من مي‌خواهم حتماً در اين مورد صحبت بشود، اما حالا بگوييد وقتي كه شما به خانه رسيديد دقيقاً چه اتفاقي افتاد؟
هال: من نه چيزي شنيدم و نه چيزي ديدم؛ در زدم و داخل خانه، همچنان ساكت بود. من مي‌دانستم آن‌ها بايد بالا باشند، چون ساعت از 8 گذشته بود. بنابراين دوباره در زدم و گمان كردم صدايي به من گفت: «بفرماييد داخل» مطمئن نبودم. هنوز هم مطمئن نيستم، اما در را باز كردم... اين در را (با دست به عقب اشاره مي‌كند.) و اينجا در اين صندلي گهواره‌اي (به صندلي گهواره‌اي اشاره مي‌كند.) خانم رايت نشسته بود. ( همگي به صندلي گهواره‌اي نگاه مي‌كنند.)
وكيل بخش: او... چه كار مي‌كرد؟
هال: او خود را به عقب و جلو تكان مي‌داد. پيش‌بند خود را در دست داشت درحالي‌كه مقداري از آن را چين داده بود.
وكيل بخش: و او خودش چگونه به نظر مي‌آمد؟
هال: خب، غيرعادي.
وكيل بخش: غيرعادي؟ منظورتان چيه؟
هال: خب، مثل اينكه او نمي‌دانست بعداً چه كار بايد بكند و مقداري هم آرايش شده بود.
وكيل بخش: وقتي شما را ديد چه احساسي از خودش بروز داد؟
هال: چطور؟ من فكر مي‌كنم او اصلاً متوجة چيزي نبود... او اصلاً اعتنايي نداشت. من گفتم: «خانم رايت، چطوريد، هوا سرد است، اين‌طور نيست؟» و او جواب داد: «سرد است؟» و به چين دادن پيش‌بند خود ادامه داد. خب، من تعجب كردم؛ او از من نخواست بيايم كنار اجاق، يا بيايم بنشينم، فقط آنجا نشسته بود و حتي به من نگاه هم نكرد، بنابراين من گفتم: «مي‌خواهم جان را ببينم.» و بعد او... خنديد. من حدس مي‌زنم شما هم اسمش را خنده مي‌گذاري. من به ياد اين افتادم كه هري و گاري بار سيب‌زميني منتظرند. بنابراين من يك كمي تندتر گفتم: «مي‌توانم جان را ببينم؟» او با صداي تقريباً خفه‌اي گفت، «نه» گفتم: «خانه نيست؟» گفت: «بله، خانه است.» و با بي‌صبري پرسيدم: «پس چرا نمي‌توانم او را ببينم؟» گفت: «چون او م‍ُرده» گفتم: «مرده؟» او فقط سرش را تكان داد، اصلاً هيجان‌زده نبود. فقط داشت خودش را به عقب و جلو تكان مي‌داد. گفتم: «چرا... او كجاست؟» نمي‌دانستم چي بگويم. او به بالاي پله‌ها اشاره كرد... اين‌جوري (خودش به اتاق بالا اشاره مي‌كند.) من آماده شدم كه بروم بالا. از آنجا آمدم به اينجا.... (نشان مي‌دهد.) بعد گفتم: «چرا، چي او را كشت؟» گفت: «طناب دور گردنش» و باز به چين دادن پيش‌بند خود ادامه داد. خب، من بيرون رفتم و هري را صدا زدم. فكر كردم ممكن است... به كمك احتياج پيدا كنم. ما از پله‌ها بالا رفتيم و آنجا او ... دراز دراز، افتاده بود....
وكيل ‌بخش: فكر مي‌كنم بهتر است شما به سمت آن پله‌ها برويد، آنجا شما مي‌توانيد همه چيز را نشان بدهيد. حالا فقط به بقيه داستان بپردازيد.
هال: بسيار خوب، اولين فكرم اين بود كه طناب را آزاد كنم. نگاه كردم... (مي‌ايستد، صورت وي منقبض شده است.) ... اما هري، به او نزديك شد و گفت: «نه، او كاملاً مرده است، و ما بهتر است به هيچ‌چيز دست نزنيم.» اين شد كه ما برگشتيم پايين. خانم رايت هنوز همان‌طور نشسته بود. من پرسيدم: «هيچ‌كس خبردار نشده است؟» او بي‌خيال گفت: «نه» هري گفت: «خانم رايت چه كسي اين كار را كرد؟» اين سؤال هري كاري بود.... چون كه او ديگر به چين دادن پيش‌بند خود ادامه نداد و گفت: «من نمي‌دانم.» هري گفت: «نمي‌دانيد؟» گفت: «نه.» هري گفت: «مگر شما با هم نخوابيده بوديد؟» گفت: «بله، ولي من در داخل بودم.» هري گفت: «يك نفر آرام طنابي را دور گردن او مي‌پيچد و او را خفه مي‌كند، و با اين همه شما بيدار نشديد؟» او بلافاصله گفت: «من بيدار نشدم.» ما نبايد طوري رفتار مي‌كرديم كه انگار مي‌دانيم چطور چنين چيزي امكان‌پذير است، چون بعد از يك دقيقه او گفت: «خواب من عميق است.» هري مي‌خواست باز هم سؤال كند، ولي من گفتم شايد بهتر باشد اجازه بدهيم او داستانش را اول براي مأمور تحقيق، يا براي كلانتر نقل كند، اين شد كه هري با سرعت هرچه تمام‌تر خودش را به ريورز رساند چون آنجا يك باجه تلفن هست.
وكيل ‌بخش: و وقتي كه خانم رايت فهميد كه شما به دنبال مأمور تحقيق رفته‌ايد چه كار كرد؟
هال: او از روي آن صندلي بلند شد و روي اين صندلي نشست ... (به صندلي كوچكي در گوشة اتاق اشاره مي‌كند.) و با دست‌هاي به هم قلاب شده اينجا نشست و زل زد به زمين. احساس مي‌كردم بايد با او صحبت كنم، بنابراين گفتم من آمده‌ام ببينم آيا جان مايل است در مورد تلفن صحبتي بكنيم يا نه و او بلافاصله شروع به خنديدن كرد، و بعد متوقف شد و هراسان نگاهي به من انداخت. (وكيل ‌بخش، كه دفترچه يادداشت خود را آورده است، يادداشت برمي‌دارد.) نمي‌دانم، شايد نگاهش هراسان نبود. مايل نيستم اين را بگويم. هري به سرعت برگشت و بعد دكتر لويد آمد و شما آقاي پيترز، و من فكر مي‌كنم همه آنچه كه مي‌دانستم و شما نمي‌دانستيد همين است و بس.
وكيل‌ بخش (اطراف را با نگاه مي‌كاود.): به نظر من بهتر است ما اول طبقة بالا برويم... بعد يك سري به كاهداني بزنيم و بعد هم گشتي اطراف خانه. (رو به كلانتر) شما كه مطمئن شديد اينجا چيز مهمي وجود ندارد... چيزي كه سرنخي به دست ما بدهد؟
كلانتر: اينجا چيز مهمي جز وسايل آشپزخانه نيست.
(وكيل ‌بخش پس از اينكه دو مرتبه نگاهي به اطراف آشپزخانه مي‌اندازد، در گنجه را باز مي‌كند. او روي يك صندلي مي‌رود و به يكي از قفسه‌ها، نگاه مي‌كند. دستش را كه كثيف شده عقب مي‌كشد.)
وكيل ‌بخش: اينجا حسابي كثيف است. (زن‌ها نزديك‌تر مي‌شوند.)
خانم پيترز (رو به زن ديگر): اوه، ميوه‌هاش؛ آن‌ها يخ زده‌اند. (رو به وكيل) خانم رايت نگران بود كي ممكن است اين‌ها سرد بشوند. او مي‌گفت آتش خاموش شده و ممكن است بانكه‌هايش بشكنند.
كلانتر: خوبه، شما زن‌ها، از پس زن‌ها برمي‌آييد! بياييد قتل را رها كنيم و به فكر مرباهاي خانم باشيم.
وكيل ‌بخش (لب‌هايش را محكم به هم مي‌فشارد): به نظر من براي اينكه به نتيجه برسيم بايد به فكر مسائل جدي‌تر خانم رايت باشيم، تا مربا.
هال: خوب، خانم‌ها عادتاً دلواپس چيزهاي جزئي‌اند.
(زن‌ها كمي به هم نزديك مي‌شوند.)
وكيل ‌بخش (با آداب‌داني يك سياست‌مدار جوان): و در عين حال، با وجود همة دلواپسي‌هاي خانم‌ها، آيا بدون آن‌ها از ما كاري ساخته است؟ (زن‌ها انعطافي نشان نمي‌دهند. وكيل ‌بخش به طرف ظرفشويي مي‌رود، يك چمچة پر از آب، از سطل برمي‌دارد و آن را درون يك لگن مي‌ريزد و دستان خود را مي‌شويد. دستانش را با حولة غلتكداري خشك مي‌كند و با چرخش غلتك محل تميزتر حولة را براي استفادة بعدي آماده مي‌كند.) حوله‌هاي كثيف! (به ظرف‌هاي زير ظرفشويي لگد مي‌زند.) همچين زن خانه‌داري هم نبوده، نظر شما چيه خانم‌ها؟
خانم هال: (به حالتي خشك و رسمي) كارهاي مزرعه خودش سر به فلك مي‌زند.
وكيل ‌بخش: بله مسلم است، و در عين حال... (با تعظيم مختصري به آن دو.).... من مي‌دانم كه در استان ديكسون، خانه‌هاي روستايي است كه اين‌طور حوله‌هاي غلتكداري ندارند. (او حوله‌ را مي‌كشد تا طول آن به طور كامل، در معرض ديد قرار گيرد.)
خانم هال: اين حوله‌ها خيلي سريع كثيف مي‌شوند. دست‌هاي مردها هم، هميشه آن‌طور كه بايد تميز نيست.
وكيل ‌بخش: اوه مي‌فهمم، شما به هم‌جنس خودتان وفاداريد. اما شما و خانم رايت همسايه بوديد. فكر كنم شما دوست هم بوديد.
خانم هال: (سر خود را به علامت نفي، تكان مي‌دهد.) من چند سال است او را اصلاً نديده‌ام. بيشتر از يك سال است كه وارد اين خانه نشده‌ام.
وكيل ‌بخش: (براي زن‌ها تعظيم مي‌كند.) چرا؟ شما او را دوست نداشتيد؟
خانم هال: من او را به اندازة كافي دوست داشتم. آقاي هندرسون، زن كشاورز هميشه سرش شلوغ است. و به علاوه...
وكيل ‌بخش: خب....؟
خانم هال: (به اطراف نگاه مي‌كند.): هيچ‌وقت اينجا با نشاط به نظر نمي‌رسيد.
وكيل ‌بخش: نه... بانشاط كه نبوده. نمي‌شود گفت كه استعداد خانه‌داري داشته است.
خانم هال: خب؛ من نمي‌دانم كه خانم رايت، استعداد خانه‌داري داشته يا نه.
وكيل ‌بخش: منظور شما اين است كه آن‌ها با هم روزگار خوشي نداشتند؟
خانم هال: نه، هيچ منظوري ندارم. ولي من فكر نمي‌كنم براي آقاي جان رايت اصلاً امكان بانشاطي وجود داشته باشد.
وكيل ‌بخش: مايلم بعداً در اين مورد، بيشتر صحبت كنيم. الان مي‌خواهم به اوضاع طبقة بالا برسم.
(به سمت پلكان مي‌رود، زنان هم به دنبال او راه مي‌افتند.)
كلانتر: خانم پيترز فكر نمي‌كنم آنجا چيزي روبه راه باشد. مي‌دانيد، خانم رايت بود كه مرتب براي خودش لباس مي‌خريد و كمي هم خرت و پرت‌هاي ديگر.
وكيل ‌بخش: بله مي‌دانيم، ولي مايلم بدانم استنباط خانم پيترز چيه و به هر چيزي كه ممكن است براي ما مفيد باشد، توجه كنيم.
خانم پيترز: بله، آقاي هندرسون.
(زن‌ها به صداي پاي مردها، روي پلكان گوش مي‌دهند، و آن‌گاه، نگاهي به آشپزخانه مي‌اندازند.)
خانم هال: من از مردهايي كه توي آشپزخانة من مي‌آيند، به همه جا سر مي‌كشند و از همه‌چيز ايراد مي‌گيرند، نفرت دارم.
(او ظروف زير ظرفشويي را كه وكيل ‌بخش با لگد به هم ريخته بود مرتب مي‌كند.)
خانم پيترز: البته اين ديگر جزء وظايف آن‌ها نيست.
خانم هال: مسلم است كه وظيفه‌‌شان نيست. ولي نظر من اين است كه معاون كلانتر كه آمد اينجا آتش درست كند ممكن است كارهايي كرده باشد. (حولة غلتكدار را باز مي‌كند.)
كاش زودتر به فكر اين مي‌افتادم. ظاهراً آن‌ها انتظار دارند خانم رايت همه‌چيز را به‌سرعت تميز و مرتب كند آن هم وقتي كه مجبور بوده با عجله اينجا را ترك كند.
خانم پيترز (كه به سمت ميز كوچكي در گوشة سمت چپ انتهاي اتاق مي‌رود و انتهاي حوله‌اي را كه روي ظرفي را مي‌پوشاند برمي‌دارد): نان هم آماده كرده. (همان‌جا مي‌ايستد.)
خانم هال (در‌حالي‌كه به قرص ناني در كنار نانداني كه در طاقچة پايين سمت ديگر اتاق واقع است زل زده، به‌آرامي به سوي آن حركت مي‌كند): او مي‌خواسته كه اين را داخل نانداني بگذارد. (قرص نان را برمي‌دارد، ناگهان آن را پرتاب مي‌كند. به گونه‌اي كه گويي با چيزهاي آشنا سروكار دارد) اتفاقي كه براي ميوه‌هاي او افتاده شرم‌آور‌ است. نمي‌دانم آيا همه‌اش خراب شده است يا نه. (روي صندلي مي‌رود و نگاه مي‌كند.) خانم پيترز، فكر كنم تعدادي كه اينجا هست همه‌اش سالم مانده است. بله... اينجا؛ (آن را به طرف پنجره نگاه مي‌دارد.) اين هم، مرباي آلبالو. (دوباره نگاه مي‌كند.) من با اطمينان مي‌گويم كه فقط همين يكي است. (درحالي‌كه بطري را در دست دارد پايين مي‌آيد، به طرف ظرف‌شويي مي‌رود و به‌سرعت آن را تميز مي‌كند.) او بعد از آن همه كارهاي سخت، در هواي گرم، احساس بسيار بدي خواهد داشت. يادم مي‌آيد بعدازظهر تابستان گذشته بود كه من، آلبالوهايم را مربا كردم. (او بطري را روي ميز بزرگ آشپزخانه كه در وسط اتاق واقع است مي‌گذارد. آهي مي‌كشد و آماده مي‌شود كه در صندلي گهواره‌اي بنشيند. قبل از آنكه بنشيند درمي‌يابد آن كدام صندلي است؛ نگاهي مختصر به آن مي‌اندازد و خود را عقب مي‌كشد. صندلي، كه دست او به آن خورده است، به عقب و جلو تاب مي‌خورد.)
خانم پيترز: بسيار خوب، من بايد اين چيزها را از گنجة اتاق جلويي بردارم. (او به طرف در سمت راست مي‌رود، اما پس از آنكه به اتاق ديگر نگاه كند قدمي به عقب برمي‌دارد.) خانم هال، شما با من مي‌آييد؟ در حمل آن‌ها مي‌توانيد به من كمك كنيد. (آن‌ها به اتاق ديگر مي‌روند؛ دوباره ظاهر مي‌شوند، خانم پيترز يك لباس و دامن زنانه به همراه دارد، خانم هال با يك جفت كفش به دنبال او مي‌آيد.)
خانم پيترز: واي، چقدر اينجا سرد است.
(او لباس‌ها را روي ميز بزرگ مي‌گذارد و به‌شتاب به طرف اجاق مي‌رود.)
خانم هال (دامن زنانه را نگاه مي‌كند): رايت خسيس بود. من فكر مي‌كنم شايد دليل اينكه خانم رايت اين‌قدر جلوي خودش را مي‌گرفت همين بود. او حتي به انجمن همكاري زنان، وابسته نبود. به گمان من او احساس مي‌كرد نمي‌تواند نقش خودش را بازي كند و بنابراين وقتي كه شما احساس مي‌كنيد كهنه‌پوش هستيد از هيچ‌چيز لذت نمي‌بريد. وقتي دختري بود به اسم ميني‌فاستر و از جمله دختران شهر بود كه در دستة ك‍ُر، آواز مي‌خواند عادت داشت لباس‌هاي قشنگ بپوشد و سرزنده باشد ولي اوه، اين حرف‌ها مال سي سال پيش است. شما اين چيزها را درك مي‌كنيد؟
خانم پيترز: گفته بود كه يك پيش‌بند مي‌خواهد، چه خواست مسخره‌اي، تو زندان چيزي نيست كه آدم را كثيف كند، خدا مي‌داند. ولي من فكر مي‌كنم احساس او طبيعي بوده. او گفت آن‌ها را توي كشو بالاي قفسه گذاشته. بله، اينجا. و بعد نوبت روسري كوچك اوست كه هميشه پشت در آويزان بوده. (درِ منتهي به پلكان را باز مي‌كند و نگاه مي‌كند.) بله، اينجاست. (سريعاً دري را كه به پلكان بالا منتهي مي‌شود مي‌بندد.)
خانم هال (ناگهان به طرف او حركت مي‌كند.): خانم پيترز؟
خانم پيترز: بله، خانم هال؟
خانم هال: فكر مي‌كني كار او بوده؟
خانم پيترز (با صداي ترسان): اوه، من نمي‌دانم.
خانم هال: خب، من هم فكر نمي‌كنم كار او باشد. او از ما خواسته كه پيش‌بند و روسري كوچك خودش را برايش ببريم. نگران ميوه‌هايش هم بود.
خانم پيترز (شروع به صحبت مي‌كند، به آنجا در اتاق بالا كه صداي قدم‌ها شنيده مي‌شود نظري اجمالي مي‌اندازد.) ( با صداي آهسته): آقاي پيترز گفت براي او خيلي بد شد. حرف‌هاي آقاي هندرسون هم، خيلي طعنه‌آميز است، او اين حرف خانم رايت را كه مي‌گفت اصلاً بيدار نشده مسخره مي‌كرد.
خانم هال: خب، من حدس مي‌زنم وقتي كه آن‌ها طناب را دور گردن جان رايت انداختند او هم بيدار نشد.
خانم پيترز: نه، اين خيلي عجيب است. اين كار بايد خيلي با مهارت و آرام انجام گرفته باشد. آن‌ها مي‌گويند همين‌طوري انجام شده... روش جالبي براي كشتن انسان. همه‌چيز از قبل آماده شده است.
خانم هال: آقاي هال هم همين را مي‌گفت. توي خانه سلاحي بوده است. شوهرم مي‌گفت اين همان چيزي است كه نمي‌تواند سر دربياورد.
خانم پيترز: آقاي هندرسون گفت از قرائن مي‌شود فهميد آنچه كه ما براي اين مورد نياز داريم يك انگيزه است؛ كه مثلاً خشم، يا احساس ناگهاني را نشان مي‌دهد.
خانم هال (نزديك‌ ميز مي‌ايستد): من اين دوروبر، هيچ علامتي از خشم نمي‌بينم. (او دست خود را روي حولة ظرف خشك كني كه روي ميز قرار دارد مي‌گذارد، در همان حال به ميز نگاه مي‌كند. نصف ميز تميز است و نيم ديگر كثيف.) اينجا پاك شده است. (ميز را به طور كامل تميز مي‌كند، بعد، برمي‌گردد و به قرص نان كه خارج از جعبة نان است نگاه مي‌كند. حوله را مي‌اندازد. برمي‌گردد گويي با چيزهاي آشنا، سروكار دارد.) تعجب مي‌كنم آن‌ها چطور مي‌خواهند بالا، چيزي پيدا كنند؟ كاش خانم رايت، آنجا را يك كم مرتب كرده بود. مي‌داني، به نظر من اين كارها دزدانه و زشت است. خانم رايت را به زندان شهر فرستادند و بعد به اينجا آمدند و سعي مي‌كنند در اين خانه مداركي ضد او پيدا كنند.
خانم پيترز: اما، خانم هال، قانون قانون است.
خانم هال: من هم همين‌طور فكر مي‌كنم. (دكمة كت خود را باز مي‌كند.) بهتر است اينجا راحت باشيد، خانم پيترز وقتي آن‌ها را در‌بياورد ديگر مزاحتمان نيستند.
خانم پيترز: گردن‌پوش خز خود را درمي‌آورد، مي‌رود تا آن را به قلاب عقب اتاق آويزان كند، در حال نگاه كردن به زير ميز كوچك كنار آشپزخانه مي‌ايستد.)
خانم پيترز: او لحاف چهل‌تكه مي‌دوخت.
(او سبد بزرگ خياطي را مي‌آورد و آن‌ها به تكه‌پارچه‌هايي با رنگ‌هاي شاد نگاه مي‌كنند.)
خانم هال: اين طرح كلبة چوبي است. قشنگ است، اين‌طور نيست؟ معلوم نيست آن را مي‌خواسته لايي‌دوزي كند يا قلاب‌دوزي؟
(صداي پاهايي كه از پله‌ها پايين مي‌آيند شنيده مي‌شود. كلانتر وارد مي‌شود، به دنبال او هال و وكيل بخش.)
كلانتر: خانم‌ها نمي‌دانند كه او مي‌خواسته لحاف را لايي‌دوزي كند يا قلاب‌دوزي.
(مردها مي‌خندند، زن‌ها شرمنده به آن‌ها نگاه مي‌كنند.)
وكيل ‌بخش (دست‌هاي خود را روي اجاق گرفته و به هم مي‌مالد): آتشي كه فرانك روشن كرد بالا را گرم نكرد، اين‌طور نيست؟ بسيار خوب، بياييد برويم به طويله و خيالمان از آنجا راحت بشود.
(مردها بيرون مي‌روند.)
خانم هال (رنجيده‌خاطر): من نمي‌دانم كه اين چيزها چرا بايد اين‌قدر عجيب باشد، ما داريم وقتمان را صرف چيزهاي جزئي مي‌كنيم و طبعاً از مردها انتظار داريم كه مدركي پيدا كنند. (روي ميز بزرگ مي‌نشيند، با قاطعيت يكي از پارچه‌هاي طرح‌دار را صاف مي‌كند.) من كه نمي‌بينم اين چيز خنده‌داري باشد.
خانم پيترز (عذرخواهانه): البته آن‌ها به فكر اين هستند كه چيزهاي خيلي مهمي به دست بياورند.
(صندلي را كنار ميز مي‌كشد و روي آن كنار خانم هال مي‌نشيند.)
خانم هال (به پارچه طرح‌دار ديگري مي‌پردازد): خانم پيترز، به اين يكي نگاه كنيد. اين را، خانم رايت، روي اين يكي هم كار مي‌كرده، به دوخت و دوزش نگاه كنيد! همه را ظريف و مرتب از كار درآورده است و به اين نگاه كنيد! اينكه تمامش خراب شده! عجب، انگار خودش هم نمي‌دانسته چه كار مي‌كند!
(پس از گفتن اين عبارات، آن‌ها به هم نگاه مي‌كنند، بعد نظري كوتاه به پشت در مي‌اندازند. پس از لحظه‌اي خانم هال، گرهي را مي‌كشد و پارچه را از محل دوخت مي‌شكافد.)
خانم پيترز: اوه، خانم هال، چه كار داريد مي‌كنيد؟
خانم هال (به‌نرمي): فقط دارم يكي دو تا كوك را كه خوب دوخت نشده مي‌كشم. (سوزن را نخ مي‌كند.) دوخت بد هميشه مرا عصباني مي‌كند.
خانم پيترز (با حالت عصبي): فكر مي‌كنم ما نبايد به اشيا دست بزنيم.
خانم هال: فقط همين است زود تمامش مي‌كنم. (ناگهان متوقف و به جلو خم مي‌شود.) خانم پيترز؟
خانم پيترز: بله، خانم هال؟
خانم هال: شما فكر مي‌كنيد چه چيزي او را اين‌قدر عصبي مي‌كرد؟
خانم پيترز: اوه... من نمي‌دانم. من نمي‌دانم او كي عصباني مي‌شد. من فقط وقتي كه خسته هستم دوخت و دوزم غيرعادي مي‌شود. (خانم هال مي‌خواهد چيزي بگويد، به خانم پيترز نگاه مي‌كند، لب‌هاي خود را كمي به هم مي‌فشرد، سپس دوختن را ادامه مي‌دهد.) خب، من بايد اين چيزها را مرتب كنم. مردها شايد زودتر از اينكه ما فكرش را بكنيم از كارشان فارغ شوند. (پيش‌بند و ساير چيزها را كنار هم مرتب مي‌كند.) نمي‌دانم از كجا مي‌شود يك تكه كاغذ و نخ پيدا كرد.
خانم هال: شايد، تو گنجه.
خانم پيترز (به درون گنجه نگاه مي‌كند): عجب، اينجا يك قفس پرنده است. (آن را بالا نگاه مي‌دارد.) خانم هال، آيا او پرنده هم داشته است؟
خانم هال: عجب، نمي‌دانم او پرنده‌اي داشته يا نه... مدت زيادي اينجا نيامده‌ام. سال گذشته مردي اين اطراف بود كه قناري‌هاي ارزان مي‌فروخت، ولي نمي‌دانم كه او يكي خريده يا نه؛ شايد خريده. او خودش خيلي قشنگ آواز مي‌خواند.
خانم پيترز (نظري به اطراف مي‌اندازد): ظاهراً مسخره است كه بخواهيم اينجا دنبال يك پرنده باشيم. ولي بايد يكي داشته باشد وگرنه چرا قفس نگه مي‌داشت؟ نمي‌دانم چه بلايي سر پرنده آمد؟
خانم هال: شايد گربه آن را گرفته است.
خانم پيترز: نه، او اصلاً گربه نداشت. او در مورد گربه‌ها، همان احساسي را داشت كه بعضي‌ها دارند... يعني از آن‌ها مي‌ترسيد. يك بار گربة من به اتاقش رفت، اما او واقعاً منقلب شد و از من خواست او را بيرون كنم.
خانم هال: خواهر من، بِسي، هم همين‌طور بود. عجيب است، اين‌طور نيست؟
خانم پيترز (قفس را بررسي مي‌كند): عجب، اين در را نگاه كن. شكسته. يك لولاي آن از جايش درآمده است.
خانم هال (او نيز، نگاه مي‌كند): ببين مثل اينكه خشونتي در كار بوده است.
خانم پيترز: عجب، درست است.
(او قفس را با خود مي‌آورد و آن را روي ميز مي‌گذارد.)
خانم هال: خدا كند اگر قرار است مدركي پيدا شود مردها هر چه زودتر پيدايش كنند. من از اينجا خوشم نمي‌آيد.
خانم پيترز: ولي خانم هال، من خيلي خوشحال هستم كه شما با من آمديد. خيلي ملال‌آور بود كه بخواهم اينجا تنها بنشينم.
خانم هال: بله ملال‌آور است، اين‌طور نيست؟ (پارچة دوخته‌شده را كنار مي‌گذارد، صدايش را پايين مي‌آورد.) ولي خانم پيترز، من به شما مي‌گويم چي دوست دارم. كاش وقتي كه خانم رايت اينجا بود گه‌گاهي بهش سر مي‌زدم. كاش... ( به اطراف اتاق نگاه مي‌كند.) اين كار را مي‌كردم.
خانم پيترز: ولي خب خانم هال، شما خيلي مشغله داشتيد، مشغول... خانه و بچه‌ها بوديد.
خانم هال: ولي من مي‌توانستم بيايم. چون اينجا، دل‌مرده بود نمي‌آمدم.... ولي به همين دليل بايد مي‌آمدم. من... من هيچ‌وقت از اينجا خوشم نمي‌آمد. شايد به اين دليل كه اينجا توي گودي قرار گرفته است و نمي‌شود از اينجا جاده را ديد. من نمي‌دانم دليلش چيه اما جاي ملال‌آوري است و هميشه هم بوده. كاش گاهي به ميني‌فاستر [خانم رايت] سر مي‌زدم. الان مي‌فهمم كه...
(سر تكان مي‌دهد.)
خانم پيترز: خانم هال، شما نبايد خودتان را سرزنش كنيد. گاهي ما اصلاً نمي‌دانيم ديگران چطور زندگي مي‌كنند تا اينكه.... ناگهان اتفاقي مي‌افتد.
خانم هال: نداشتن بچه كار و مشغله آدم را كم مي‌كند.... ولي در عوض باعث مي‌شود خانه سوت‌وكور بماند. آقاي رايت تمام روز را بيرون از خانه كار مي‌كرد و وقتي به خانه مي‌آمد هيچ دوست يا ميهماني همراهش نبود. جان رايت را مي‌شناختيد خانم پيترز؟
خانم پيترز: نه چندان؛ من او را در شهر ديده‌ام. مي‌گويند مرد خوبي بود.
خانم هال: بله.... خوب بود؛ فكر مي‌كنيم او مشروب نمي‌خورد و به قول و قرارش دقيقاً وفا مي‌كرد... و قرض‌هايش را به موقع مي‌پرداخت. ولي خانم پيترز، او مرد خشن و نامهرباني بود. مردم فقط بهش سلامي مي‌كردند و بس. (به خود مي‌لرزد.) مثل هواي سردي بود كه تا مغز استخوان نفوذ مي‌كند. (مكث مي‌كند، چشمش به قفس مي‌افتد.) احتمالاً خانم رايت پرنده‌اي مي‌خواسته است. در مورد بدرفتاري با اون پرنده، شما چي حدس مي‌زنيد؟
خانم پيترز: من چيزي نمي‌دانم، شايد آن مريض شده و مرده است. (او خود را به در شكستة قفس مي‌رساند و آن را تاب مي‌دهد، بار ديگر اين كار را تكرار مي‌كند؛ هر دو زن با دقت تماشا مي‌كنند.)
خانم هال: شما هيچ‌وقت اين دوروبرها نبوديد؟ (خانم پيترز سر خود را با علامت نفي تكان مي‌دهد.) پس، خانم رايت را نمي‌شناختي؟
خانم پيترز: تا ديروز نه، وقتي او را آوردند.
خانم هال: خانم رايت... فكرش را بكن، خيلي شبيه پرندة خودش بود. او واقعاً مليح و قشنگ بود، اما كمي خجالتي بود و.... مضطرب. چقدر.... او.... عوض..... شد. (سكوت؛ سپس گويي فكر مناسبي به ذهنش مي‌رسد و با خيال آسوده به مسائل روزمره برمي‌گردد.) شما چي مي‌گوييد خانم پيترز، چرا شما يك لحاف دست نمي‌گيريد كه بدوزيد؟ احتمالاً، اين مشغلة فكري او هم بوده است.
خانم پيترز: بله! به نظرم اين فكر واقعاً خوبي است خانم هال. هيچ ايرادي بهش وارد نيست، هست؟ خب حالا، چي را بايد دست بگيرم؟ نمي‌دانم آيا تكه‌پارچه‌هايش اينجاست يا نه.... و همين‌طور وسايل خياطي‌اش.
(آن‌ها درون سبد خياطي به جست‌وجو مي‌پردازند.)
خانم هال: ببين اين‌ها قرمز شده. حدس مي‌زنم وسايل خياطي، تو اين جعبه باشد. (يك جعبة تزيين‌شده بيرون مي‌آورد.) چه جعبة قشنگي است. انگار هديه‌اي بوده و به كسي تقديم شده. احتمالاً قيچي داخل اين جعبه است. (جعبه را باز مي‌كند. ناگهان با دست جلو بيني‌اش را مي‌گيرد.) عجب... (خانم پيترز به سمت جعبه خم مي‌شود، آن‌گاه چهره‌اش را عقب مي‌كشد.) انگار يه چيزي توي اين پارچة ابريشمي پيچيده‌اند.
خانم پيترز: عجب، اين قيچي او نيست.
خانم هال (ابريشم را برمي‌دارد.): اوه آره، خانم پيترز... ببين‌...
(خانم پيترز سرش را نزديك‌تر مي‌آورد.)
خانم پيترز: همان پرنده است.
خانم هال (از جا مي‌پرد): ولي، خانم پيترز... نگاه كن. به گردنش! به گردنش نگاه كن!
هر چي هست همين است.... آن روي سكه.
خانم پيترز: يك نفر گردنش را... چلانده.
(به هم، نگاه مي‌كنند. نگاهي كه از ادراكي وحشت‌آور حكايت مي‌كند. صداي گام‌هايي از بيرون شنيده مي‌شود. خانم هال، جعبه را در زير تكه‌پارچه‌ها رها مي‌كند و در صندلي خود فرو مي‌افتد. كلانتر و وكيل بخش، وارد مي‌شوند، خانم پيترز برمي‌خيزد.)
وكيل‌بخش (در‌حالي‌كه امور جدي را رها كرده و به شوخي مي‌پردازد): خب، خانم‌ها، بالاخره چه تصميمي گرفتيد؟ مي‌خواسته لحاف را لايي‌دوزي كند يا قلاب‌دوزي؟
خانم پيترز: ما فكر مي‌كنيم او مي‌خواسته... قلاب‌دوزي كند.
وكيل ‌بخش: خب، جالب است. من هيچ شكي ندارم. (نگاهش به قفس پرنده مي‌افتد.) پرنده‌اش فرار كرده؟
خانم هال (تكه‌پارچه‌هاي اضافي را روي جعبة تزيين‌شده مي‌گذارد): به نظر ما... گربه آن را گرفته است.
وكيل ‌بخش (همچنان مشغول افكار خود): گربه‌اي هم در كار است؟
(خانم هال نگاه سريع و دزدانه‌اي به خانم پيترز مي‌اندازد.)
خانم پيترز: خب، در حال حاضر نه. مي‌دانيد، خانم و آقاي رايت خرافاتي هستند. آن‌ها ديگر اينجا نيستند.
وكيل ‌بخش (با كلانتر، گفت‌وگوي قطع‌شده را ادامه مي‌دهد): هيچ نشانه‌اي وجود ندارد كه بگويد كسي از بيرون آمده. طناب از خود آن‌هاست. حالا برويم بالا و همه‌چيز را جزء به جزء بررسي كنيم. (آن‌ها از پله‌ها بالا مي‌روند.) حتماً كسي بوده كه دقيقاً مي‌دانسته...
(خانم پيترز در صندلي خود فرو‌مي‌رود. دو زن آنجا مي‌نشينند بي‌آنكه به يكديگر نگاه كنند، اما گويي به چيزي زل زده‌اند و در همان حال به چيزي مي‌انديشند. وقتي آن‌ها شروع به صحبت مي‌كنند، صحبت آن‌ها به گونه‌اي است كه گويي به چيز غريبي پي برده‌اند، انگار از آنچه كه مي‌گويند مي‌ترسند، و انگار نمي‌توانند آن را بيان كنند.)
خانم هال: خانم رايت، اين پرنده را دوست داشت. او قصد داشته پرنده را توي اين جعبة قشنگ پنهان كند.
خانم پيترز (به نجوا): وقتي كه دختر بودم... بچه‌گربه‌اي داشتم... پسري هم بود كه يك تبر كوچك داشت و جلو چشم‌هام... و قبل از اينكه من سر برسم... (يك لحظه صورت خود را مي‌پوشاند.) اگر آن‌ها جلوي مرا نمي‌گرفتند، من او را... (جلوي خود را مي‌گيرد، به بالا آنجايي كه صداي قدم‌ها شنيده مي‌شود نگاه مي‌كند، با صداي لرزان و ضعيف مي‌گويد.) حسابي مي‌زدم.
خانم هال (به‌آرامي اطراف را از نظر مي‌گذراند): نمي‌دانم وقتي كه آدم، بچه‌اي نداره چه حال و روزي پيدا مي‌كند. (مكث) نه، آقاي رايت پرنده... يا چيزي كه آواز بخواند دوست نداشت. خانم رايت عادت داشت آواز بخواند و آقاي رايت، پرنده را هم كشت.
خانم پيترز (حركتي حاكي از نگراني مي‌كند): ما نمي‌دانيم كي پرنده را كشته.
خانم هال: من جان رايت را مي‌شناسم.
خانم پيترز: خانم هال، آن شب در اين خانه اتفاق هولناكي افتاده. مردي را در خواب كشته‌اند طنابي دور گردنش پيچيده‌اند و او را خفه كرده‌اند.
خانم هال: دور گردنش؟ او را خفه كردند؟
(دستش بي‌اختيار به سمت قفس مي‌رود و روي آن قرار مي‌گيرد.)
خانم پيترز (با صداي بلند): ما نمي‌دانيم آقاي رايت را كي كشته. ما هيچي نمي‌دانيم.
خانم هال (احساس قبلي او قطع نمي‌شود): اگر سال‌هاي سال هيچ نداشته باشي، جز پرنده‌اي كه برايت آواز مي‌خواند، آن‌وقت وحشتناك مي‌شود... تحمل سكوت... آن هم بعد از اينكه پرنده‌ات ساكت شده.
خانم پيترز (درحالي‌كه چيز تأييدكننده‌اي در نگاهش حس مي‌شود): من مي‌دانم سكوت يعني چه. وقتي در داكوتا در يك مزرعة بزرگ رعيتي، زندگي مي‌كرديم، بچة اول من مرد ... آن هم وقتي كه پسربچة دوساله‌اي بود و من ديگر هيچ‌كس را نداشتم....
خانم هال (تكاني به خود مي‌دهد): فكر مي‌كنيد چقدر طول مي‌كشد كه آن‌ها به نتيجه برسند و مدركي پيدا كنند؟
خانم پيترز: من مي‌دانم سكوت يعني چه. (خود را عقب مي‌كشد.) قانون مي‌خواهد جنايتكار مجازات بشود، خانم هال.
خانم هال (به خانم پيترز پاسخ نمي‌دهد): كاش شما ميني‌فاستر را ديده بوديد، وقتي لباس سفيد مي‌پوشيد و روبان آبي مي‌بست و وسط دسته ك‍ُر، مي‌ايستاد و آواز مي‌خواند. (ناگهان اطراف اتاق را از نظر مي‌گذراند.) اوه، من بايد گاه‌گاهي به اينجا سر مي‌زدم! اين يك جنايت است! اين يك جنايت است! كي بايد جنايتكار را مجازات كند؟
خانم پيترز (طبقة بالا را نگاه مي‌كند): ما نبايد.... دخالت كنيم.
خانم هال: كاش مي‌دانستم خانم رايت به كمك احتياج دارد! من مي‌دانم، يك زن، چه مشكلاتي مي‌تواند داشته باشد. خانم پيترز به نظر من اين عجيب است، ما نزديك هم زندگي مي‌كنيم، ولي از احوال هم خبر نداريم. مشكلات ما زن‌ها، شبيه هم است... اين يكي فقط كمي با آن‌ها تفاوت دارد. ( چشم‌هايش را پاك مي‌كند، سپس متوجة شيشة مربا مي‌شود، دستش را به سوي آن دراز مي‌كند.) اگر من جاي شما بودم، به او نمي‌گفتم كه مرباش خراب شده. به او بگو طوري نشده. به او بگو همه‌اش سالم است. طوري بگو كه باور كند. او... او شايد هيچ‌وقت نداند كه اين شكسته است يا نه.
خانم پيترز (شيشه را مي‌گيرد، به دنبال چيزي مي‌گردد كه دور شيشه بپيچد. زيرپوش‌ زنانه‌اي از ميان لباس‌هايي كه از اتاق ديگر آورده است برمي‌دارد و با حالتي عصبي آن را دور شيشه مي‌پيچد. با صداي متظاهر): واي، چقدر خوبه كه مردها نمي‌توانند حرف‌هاي ما را بشنوند. آن‌ها ديگر نبايد بخندند! سرنخ همة اين اتفاق‌ها به چيز كوچكي مثل اين برمي‌گردد... يك قناري مرده. اين بايد همان چيزي باشد كه آن‌ها بهش نياز دارند... همان چيزي كه... آن‌ها نبايد بخندند!
(صداي پاي مردها شنيده مي‌شود كه از پله‌ها پايين مي‌آيند.
خانم هال (با صداي آهسته): شايد آن‌ها بخندند... شايد آن‌ها نخندند.
وكيل ‌بخش: نه پيترز، همه‌چيز كاملاً روشن است مگر دليل انجام كار. ولي تو كه مي‌داني هيئت‌منصفه در برابر زن‌ها چه واكنشي دارد. كاش يك مدرك قطعي وجود داشت. چيزي كه بشود اين روش عجيب كار را با آن نمايش داد... چيزي كه با آن بشود داستاني ساخت... چيزي كه پيوند محكمي با اين كار داشته باشد.
(زن‌ها يك لحظه به هم نگاه مي‌كنند. هال، از در بيروني وارد مي‌شود.)
هال: خب، من اين اطراف يك كالسكه پيدا كردم. بيرون، هوا خيلي سرد است.
وكيل ‌بخش: من مي‌خواهم، مدت كوتاهي با خودم خلوت كنم. (رو به كلانتر) تو هم مي‌تواني فرانك را دنبال من بفرستي، باشد؟ من مي‌خواهم همه‌چيز را بررسي كنم. من از اينكه نتوانستيم به نتيجه‌اي برسيم، راضي نيستم.
كلانتر: دوست داريد آنچه را كه خانم پيترز پيدا كرده ببينيد؟
(وكيل به طرف ميز مي‌رود، پيش‌بند را بر‌مي‌دارد و مي‌خندد.)
وكيل بخش: اوه، فكر نمي‌كنم آنچه را كه خانم‌ها پيدا كرده‌اند چيز خطرناكي باشد.
(چند چيز را جابه‌جا مي‌كند. پارچه‌هايي كه روي جعبه را پوشانده است به هم مي‌ريزد. آن‌گاه به عقب برمي‌گردد.) نه، خانم پيترز نظارت نمي‌خواهد. به علاوه، همسر كلانتر در واقع با قانون وصلت مي‌كند. خانم پيترز، هيچ‌وقت به اين قضييه فكر كرديد؟
خانم پيترز: نه... به اين شكل.
كلانتر (با دهان بسته مي‌خندد): وصلت با قانون. (به سوي اتاق ديگر حركت مي‌كند.) جورج، اگر مي‌شود يه سري هم اينجا بزنيد. بايد نگاهي هم به اين پنجره‌ها بيندازيم.
وكيل ‌بخش (با تمسخر): اوه، پنجره‌ها!
كلانتر: آقاي هال، ما كه از خستگي مرديم.
(هال، بيرون مي‌رود. كلانتر، به دنبال وكيل ‌بخش، به اتاق ديگر مي‌رود. نگاه زن‌ها آن‌ها را تعقيب مي‌كند. سپس، خانم هال برمي‌خيزد، در‌حالي‌كه دست‌هايش را محكم به هم قلاب كرده است، نگاه تندي به خانم پيترز، كه چشم‌هايش به سمت ديگري برمي‌گردد، مي‌اندازد و سرانجام نگاهش با نگاه خانم هال تلاقي مي‌كند. خانم هال لحظه‌اي خود را كنترل مي‌كند سپس نگاهش به سمتي كه جعبه پنهان است معطوف مي‌شود. ناگهان خانم پيترز تكه‌پارچه‌ها را عقب مي‌زند و مي‌كوشد جعبه را در كيفي كه همراه دارد، بگذارد. جعبه‌ بيش از حد بزرگ است. او در جعبه را باز مي‌كند، مي‌خواهد پرنده را بيرون آورد، نمي‌تواند آن را لمس كند، تعادل خود را از دست مي‌دهد، درمانده و عاجز آنجا مي‌ايستد.
صداي چرخش دستگيره از اتاق ديگر به گوش مي‌رسد. خانم هال، جعبه را مي‌قاپد و آن را در داخل جيب كت بلند خود مي‌گذارد. وكيل بخش و كلانتر وارد مي‌شوند.)
وكيل‌ بخش (با مسخرگي): خب، هنري، دست‌كم ما فهميديم كه خانم رايت قصد نداشته لايي‌دوزي كند. او قصد داشته... اسمش چي بود خانم‌ها؟ شما اسمش را چي مي‌گذاريد؟
خانم هال (در‌حالي‌كه دستش را مقابل جيبش گرفته است): ما به آن مي‌گوييم... قلاب‌دوزي، آقاي هندرسون.
+ نوشته شده در  ساعت 23:55  توسط علیرضا قدیری  | 

از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد

     وان را به دو حرف مختصر خواهم کرد

     با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

                  با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد                 

                                               (ابوسعيد ابوالخير)

+ نوشته شده در  ساعت 11:20  توسط علیرضا قدیری  | 

عکسی از مرحوم منصور دهقانی

+ نوشته شده در  ساعت 16:34  توسط علیرضا قدیری  | 

5/2/1336-21/5/1385

 ولی الله دهقانی(منصور دهقانی)

تحصیلات: کارشناسی نمایش با گرایش بازیگری و کارگردانی از دانشکده هنرهای دراماتیک;1359

نمایش ها:

بازی در نمایش محاکمه ژاندارک نوشته"برتولت برشت"به کارگردانی" رکن الدین خسروی"تهران؛ تالار مرکزی وزارت فرهنگ و هنر؛1356

بازی در نمایش کله گردها و کله تیزها نوشته"برتولت برشت"به کارگردانی "ناصر رحمانی نژاد"تهران؛تئاتر سنگلج؛ 1358

بازی در نمایش سی زیف و مرگ نوشته"روبر مرل" به کارگردانی"محمد رضا کلاهدوزان" تهران؛ دانشکده هنرهای دراماتیک

بازی در نمایش پیک نیک در میدان جنگ نوشته"فرناندو آرابال" به کارگردانی"محمود هندیانی"تهران؛ تئاتر شهر

بازی در نمایش ماه در کایلانمو میدرخشد نوشته"شون اوکیسی" به کارگردانی"حسین بیک زاده"تهران؛ تئاتر شهر

بازی در نمایش از نیمه راه نوشته"امانوئل آرتیگز" به کارگردانی"فرید شهریاری"تهران ؛دانشگاه  هنرهای دراماتیک؛1356

بازی در نمایش مرگ در برابر نوشته"وسیلین هانچف"به کارگردانی"حسن مهمانی"تهران؛تالار وحدت؛1356

بازی در نمایش وایکینگها در هل گراند نوشته"هنریک ایبسن" به کارگردانی"جمشید جهانزاده"تهران؛ دانشکده هنرهای دراماتیک؛1356

بازی در نمایش حروفیه نوشته"شهید حسین قشقایی"به کارگردانی"داوود دانشور"تهران؛تئاتر شهر؛ 1358

مدیر صحنه برای دو نمایش مصاحبه نوشته"پیتر سویت" و خیرخواهی برای سرخپوست نوشته"مارک مدوف" به کارگردانی" داوود دانشور"تهران؛تئاتر شهر سالن شماره 2؛1372

 

با تشکر برای نمایش بیوگرافی.یک بازی نوشته" ماکس فریش" به کارگردانی جمشید جهانزاده؛1356

+ نوشته شده در  ساعت 16:19  توسط علیرضا قدیری  |